تبليغاتX
عروج ناتمام
 

 

 

پنجمين هفته بي تو هم  فرا رسيد، پنجمين هفته اي كه  من در آن بي تو راه مي روم ، بي تو مي نويسم ، بي تو مي خوانم ، بي تو نفس مي كشم... مي بيني دلتنگ شده ام .به هم قول داده بوديم دلتنگي نكنيم اما عزيز دلتنگي كردن دست خودمان كه نيست.تو هم زير قولت زدي ، قول داده بودي از همان لحظه اي كه خودرو ماموران از پيچ تند كوچه مان به سمت اوين گذشت ديگر من ،زندگي مان و ديگر عزيزانت را فراموش كني تا مبادا سبب لغزشي شويم بر سر آرمانهاي سبزت، اما زير قولت زدي در ملاقاتمان دلتنگي را از چشمانت خواندم ، اما ايمانت به آرمانهايمان هم افزون شده بود ، مي دانم در آن خلوت انفرادي جز به ايستادگي نه انديشيده اي.

 

اي يگانه برايت از زندگيمان در اين پنج هفته كه نبودي مي گويم .

روزهاي شنبه دادگاه انقلاب –بعد از كلي سرو كله زدن با ماموران مي توانيم وارد دادگاه شويم، بعد بازپرس مي گويد هيچ كاره است و بايد به دادستاني مراجعه كنيم، اميدمان به فرداست و لابد به دادستان ...

يك شنبه ها دادستاني-دادستان را كه نمي توانيم ببينيم اما معاونان او مي گويند دادستان اصلا حق دخالت ندارد و همه چيز دست دادگاه انقلاب است بايد به آنجا برويم دوباره به دادگاه انقلاب مراجعه مي كنيم ، باز هم خبري از علت بازداشت، اتهام و امكان دسترسي وكيل به پرونده ات نيست ،  پس مي گوييم از چند و چون پرونده و آزاديت گذشتيم حداقل وقت ملاقاتي دهيد. مي بيني عزيز به مرگ گرفته اند تا به تب راضي شويم .

دوشنبه ها زندان اوين-لحظه ديدار نزديك است، تپش قلبمان بيشتر شده است، براي ديدارت خود را مي آرايم ،با مادر و پدرت مي آييم به زندان اوين و در صف منتظر مي شويم ،با وجود آنكه از دادگاه انقلاب اجازه ملاقات داريم ،بايد منتظر شويم تا بازجويانت هم راضي شوند و رخصت ديداري دهند.در صف انتظار تنها نيستيم دوستان زيادي جمعند از همكارانمان در روزنامه ها تا همراهانمان در مسير سبز ، يكي يكي مي آيند در دل آرزو مي كنيم با ملاقات همه موافقت شود ، آرزوي دست نيافتني ايست .همسر احمد زيد آبادي هر هفته مي آيد و بي ملاقات باز مي گردد ، در لحظه اي كه مامور زندان مي گويد باز هم  با ملاقاتش مخالفت شده رنگ چشمانش تغير مي كند و به نقطه اي خيره مي ماند ، نگاهم را از چشمانش مي دزدم و به دنبال جمله تسكين دهنده اي مي گردم كه مثل هميشه به ذهنم نمي آيد ، از اين انشاأالله هفته آينده ها زياد شنيده است .اين هفته مهرك هم آمده بود هنوز مات بود از شنيدن حكم 5 سال حبس شهاب به او هم فرصت ديداري نمي دهند.

ساعتي مي گذرد نامت را كه براي ملاقات مي خوانند دست و پا گم كرده به طبقه بالا مي آييم  باز هم اجازه ملاقات حضوري نمي دهند با وجود آنكه نامه دادستان را داريم ، به سالن ملاقات كابيني مي آييم هنوز تو را نياورده اند اما ديگران هستند مسعود باستاني كه به مهسا خبر مي دهد به 6 سال حبس محكوم شده است ، مهسا مي گريد و باز من نمي توانم جمله تسكين دهنده اي پيدا كنم ، اصلا چنين جمله اي وجود دارد؟ حسين نعيمي پور را هم آورده اند با همان چهره بشاش و مظلوم هميشگي ،پدر و مادرش از او مي خواهند همچون گذشته محكم بماند.

هنوز منتظرم و هنوز نيامده اي ،دست هاي مهسا و مسعود هنوز روي شيشه به هم نرسيده مانده اند، اين شيشه هاي لعنتي اتاقك ملاقات علاوه بر اينكه مانعي هستند براي رسيدن دست ها به هم، نور را هم منعكس مي كنند به قدري كه در همان لحظات كوتاه ديدار بايد هزار بار جا به جا شوم تا صورتت را ببينيم....و بعد مي آيي مي گويي همه چيز خوب است وهيچ مشكلي نداري، جلوي پدر و مادرت سعي مي كنم وانمود كنم حرفت را باور كرده ام اما عزيز من پس چرا اينقدر لاغر ورنگ پريده شده اي ، باز دروغ مي گويي مثل همه آن موقع هايي كه مي خواستي از ناراحتي هايت بي خبر بمانم اما من از چشمانت آنها را مي خواندم.

مي گويي بازجويي هايت شدت گرفته است ، به آزادي فكر نمي كني و بهتر است ما هم زندگيمان را به روال عادي بازگردانيم .روال عادي زندگي ؟ چقدر دور از ذهن است برايم بازگشتن به درس و زندگيم آن هم بي حضور تو.دور از ذهن است اما مطمئن باش اگر لازم شود اين كار را هم مي كنم مگر نه اينكه قرار بود تا آخر بر سر آرمانهايمان بايستيم عهدمان را به ياد دارم پس نگران نباش حتي اگر مجبور شدي مدت ها در آن زندان بي شرم بماني .در چشمانت ايمان را مي بينم ،مي بينم كه در خلوت اين چند هفته به معبودت نزديك ترشده اي و چشمانت سبزتر شده اند.

باز هم زود دير مي شود و حرف ها نگفته باقي مي مانند ، فرصت نشد به تو بگويم كه همين امروز پس از پنج هفته كه به درختان و پرندگان نگاه كردم ديدم آنها هنوز زنده اند و منتظر رسيدن بهار و سبز شدن روزگار،مگر ما چه كم داريم از آنها؟ فرصت نشد برايت بخوانم قطعه اي را كه گويي زبان حال اين روزهاي من است :

سبز ماندم ،سبز خواهم ماند . تا زمان دارم. تا زمين پيداست

تا صنوبر هست –يا به قول شاعر كاشان تا شقايق هست-

تا صدايت مي توانم زد / تا يكي در كوچه مي خواند

تا كسي ياد ترا –در آينه كوچك و هر چه محو خاطرش-- محفوظ مي دارد

تا ترا دارم –اي هميشه در دلم بيدار-سبز خواهم ماند

در حريم منع و بند- با بازجويي و چون و چند- در آن گراني لبخند سبز ماندم، سبز خواهم ماند

خسته بودم، درد بودم ، بغض كردم گاه، گريه هايم را فروخوردم...

اما با اميدت –اي دل اميدوارم گرم از تو- سبزخواهم ماند

..و دوشنبه پايان مي يابد عزيز اين روزها زندگي من جز فاصله بين دوشنبه ها يي كه از راه مي رسند نيست.

سه شنبه و چهار شنبه –همان برنامه هميشگي مادر استوارت را از دادگاه انقلاب به دادستاني مي فرستند و از دادستاني به دادگاه و در آخر هم مثل هميشه بي نصيب ، حرف جديد اين است كه ديگر وقت ملاقات هم نمي دهند چه باك تماسهاي تلفني ات را كه قطع كرده اند،  اگر ملاقات پشت شيشه هم حاصل نشد در فراسوي مرزهاي تنت با من وعده ديداري بگذار.

پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد رييس در بند كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت

 

 

 

 

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 |

سلام بر سعید حجاریان

چشممان روشن شده به ديدار مجددتان كه مانند موهبتي نامنتظر به اين روزهاي سياه روشني بخشيده است.

 از چند هفته پيش كه حسين همسرم را به بند كشيده اند چندين بار قلم به دست گرفتم تا به خانواده بزرگ حزب مشاركت بنويسم به رغم اين كه تحمل اين روزها برايم سخت است هرگز لحظه اي بر درستي راهي كه حسين پيموده ترديد نكرده ام و بسيار شاكرم از اين كه حسين در كارنامه اي كه به افتخار از حزب مشاركت در تاريخ خواهد ماند سهيم است.

 در نامه هاي ناتمامم بسياري را مخاطب قرار دادم از آن خوباني كه هنوز در بندند تا زناني كه اين روزها بار سنگيني را بردوش مي كشند؛ بار ظلمي كه بر همسرانشان و بر جنبش سبز آزادي خواه اين مردم رفته است.نامه هايم ناتمام ماندند چرا كه هرگز واژگان از چنان ظرفيتي براي بيان آنچه كه بر دلم مي گذرد برخوردار نيستند.

 اما امروز مي خواهم به شكرانه آمدنتان و از آن رو كه شما را نماد جريان اصلاح طلبي در ايران مي دانم مخاطب قرارتان دهم.

 شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه مي دانم در پس چهره متفكر ي كه به راستي مغز اصلاحاتش مي خوانند چه روح عارف مسلكي حضور دارد كه حرف دل را نگفته مي فهمد .شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه مي دانم در دل حسين با شما چه حكايت هاست؛ حكايتي كه مي دانم تنها با دو بزرگ ديگر دارد علي شريعتي و مهدي بازرگان.شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه باور دارم ارزش انسانها به خاطر سختي هايي است كه در راه مردم مي كشند از اين رو شما از با ارزش ترين ها هستيد.

 سعيد حجاريان عزيز

 حتما حالا ديگر از آن چه كه در مدت نبودنتان بر اين مردم رفته خبر داريد.شما و ديگر عزيزانمان را به بند كشيدند؛ عده اي در به در شدند و از همه سخت تر سهراب كشاني بود كه به راه افتاد.به اين سختي ها روزهاي اخير را هم اضافه مي كنم ؛ روزها يي كه انگار كش مي آيند و دقيقه هايي كه نمي خواهند از سرم بگذرند و خانه اي كه بي حضور حسين نمي توانم تحمل كنم. اما با همه اين وجود مي گويم هر لحظه به راهي كه حسين در كنار شما رفته است بيشتر مي بالم.تحمل اين دوري براي من سخت است اما اگر حسين تنها به خاطر اعتراض به ظلمي كه در اين مدت بر شما رفت ؛ به بند كشيده شده بود باز هم آن را روا مي دانستم حتي اگر اين روزهاي تلخ سالها طول بكشد.

 نزديك به 30 روز است كه حسين در سلول انفرادي اوين به خلوت نشسته است ؛ مي شناسمش و مي دانم با ايماني كه دارد اين روزها را تاب مي آورد جز اين هم انتظاري نيست مگر نه اينكه مردم ايران تا كنون براي آرمانهاي سبزشان هزينه ها داده اند؛ پس من صبور مي نشينم و تا روزي كه بيايد ديگر حتي آه هم نمي كشم.

 پرستو سرمدي

همسر حسين نوراني نژاد رييس كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 |
 

خانم فخرالسادات محتشمي پور زحمت كشيدند و اين مطلب را در پاسخ به نامه ام به حسين نگاشته اند.احساس مي كنم دريافت چنين نامه اي از زني كه تمام سالهاي زندگيش را وقف آرمانهايش كرده و همه از مقاومت همسرش  كه بيش از ۱۰۰ روز است در زندان به سر مي برد مي گويند، بار سنگيني را بر دوشم گذاشته است ...از حسين مطمئن هستم ولي نمي دانم مي توانم از پس اين بار بر آيم؟

 

سلام پرستوجان

شنيده ام كه مهرماه با همه زيبايي ها و مهرباني هايش براي تو يادآور بهترين لحظات عمرت يعني پيمان جاودانه با حسين، يار و شريك زندگيت است. شنيده ام مثل خيلي از ديگر جواناني كه انقلاب اسلامي را با اصلاحات بهتر و دقيق تر شناختند و پيوندي عميق با آن برقرار كردند، خطبه عقدتان را فرزند فاضل امام، رئيس جمهور محبوب اصلاحات و مرد علم و ايمان و عمل، سيد محمد خاتمي خوانده است و مي دانم كه اين واقعه طليعه مباركي براي شروع زندگي ساده و بي آلايش شما زوج اصلاح طلب بوده است.

تو را خوب مي شناسم دخترم كه نمونه اي از دختران آگاه، مؤمن و تلاشگر نسل جديد كشورمان هستي. از همان دختراني كه در بحبوحه جواني همه تمنيات خود را فداي آرمان هاي والايشان كرده اند. دختران فيروزه اي. دختراني كه زندگي روزمره شان را سخت با معنويت پيوند زده اند و قضاوت ظاهربينان ساده انديش را به سخره مي گيرند چرا كه ايمانشان از عمق وجودشان نشأت گرفته و در تمامي اعمالشان متجلي مي شود.

تو را خوب مي شناسم پرستوجان و هم نسلانت را كه اگر امروز، توسط مديران نابخرد و كوته انديش براي گل كاشتن هايشان در بيكرانه حضور قدرداني نمي شوند، در عوض تا ابد توسط اهل خرد و درك و فهم تحسين خواهند شد و آن چه كردند در اوراق تاريخ اين ملك حك شده و به ميراث زرين فرهنگ و تمدن ايراني افزوده خواهد شد.

تو را خوب مي شناسم دخترم و هم نسلانت را كه همانند جواني ما «لااكراه في الدين» مهم ترين عامل جذبتان به دين خاتم بوده و سلوك رحماني و شيوه هاي نيك انساني براي ارج نهادن به كرامت بشري به موجب فطرت پاكتان، پسندتان آمده است. و تو مدافع حقوق انسان شدي و مدافع حقوق زنان و كودكان و سالمندان و بيماران و محتاجان و زندانيان و همه آنان كه نام انسان فارغ از رذايل و فضايل شان، حرمت و كرامت را برآنان بار مي كند و تو بار معنايي اين واژه هاي آشنا را خوب فهميدي و قدم در راهي گذاشتي كه راه انبياء‌ و صديقين و صالحين است و پيام مشتركش « پندار نيك – گفتار نيك – كردار نيك »

حسين را هم خوب مي شناسم. هم او كه همراهت شد براي ادامه راه كمال و به شايستگي انتخابش كردي پرستوجان. او را خوب مي شناسم . فرزند اصلاحات و نماينده نسلي كه همه نقدها و اعتراضاتش را به گذشتگان كه باواسطه يا بي واسطه نقشي در ايجاد انحراف از آرمان هاي اصيل انقلاب شكوهمند اسلامي داشتند، با متانت و آرامش به زبان مي آورد و به جاي مقصر دانستن گذشتگان براي فرار از مسئوليت اجتماعي خود و هم نسلانش، هماره به دنبال راه هاي چاره براي برون رفت از وضعيت پيش آمده بود. از مشورت گرفتن هرگز دريغ نداشت و هيچ صحنه مبارزه اي را به دليل تبعات و هزينه هاي گزاف خالي نمي گذاشت.

حسين را خوب مي شناسم. او نماينده نسل پرسشگر، پويا و كنشگري است كه هرگز بادهاي سهمگين مخالف بيدِ جان عاشق و بي قرار و روح مؤمن و اميدوارش را نلرزاند. سبزي و حيات از لابلاي تربيت صحيح خانواده و آموزه هاي درست اجتماعي دوران اصلاحات و تمرين ايفاي مسئوليت هاي شهروندي در حزبي قانوني و تأثيرگذار در عمق جان او جريان يافته و ايمانش به راه و اميدش به مقصدي كه براي رسيدن به آن بايد ناملايمات را متحمل شد، از او انساني منزه و متقي ساخته است.

حسين، به حق نوراني نژاد است و روحاني سيرت و اين را هر كسي كه جهد و تلاشش را براي برپايي مناسك مذهبي به مناسبت و بي مناسبت ديده گواهي مي دهد. او يادآور نسل ايثار و مقاومت دوران دفاع مقدس است و يادگار صلابت و تلاش نسل جوان در دوره اصلاحات. او نماد استواري و مقاومت جنبش سبزي است كه موتور محركه آن جوانان اين ديارند و پشتيبان هميشگي آن زنان و مادران سخت كوش و دردكشيده ايران.

و شما فيروزه اي ها و سبزها، نماينده نسلي هستيد كه منفعلانه دنبال «رهبري» نمي گرديد تا كوركورانه پيروي اش كنيد و قهرماني را نمي جوئيد تا سپر بلايتان شود و سر بزنگاه تنهايش بگذاريد و راه خود گيريد و در جستارهاي تاريخي تان سخت به دنبال مقصر نمي گرديد تا همه كاستي هاي امروز و ناكامي هاي نسل حاضر را به آن حوالت دهيد و خيزش و جنبش سبزتان، نسل هاي پيشين را نيز شور بخشيده و به ميدان آورده است.

شما فيروزه اي ها و سبزها، نماد معنويتيد و عدالت و آزادي و نمايشگر اصالت معنا و علو روح و شرافت و كرامت انسان. بگذاريد ياوه سرايان حركت حقّتان را تخطئه كنند و چيز ديگر بگويند و عالمان بي عمل تكفيرتان كرده كار ديگر كنند. مهم شمائيد: راست قامتان جاودانه تاريخ كه همچنان مؤمنانه حقانيت خود را ثابت مي كنيد و سبز و پيروز خواهيد ماند.

به شما افتخار مي كنيم .

 

 

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در دوشنبه ششم مهر 1388 |

مثل اينكه روزگار تصميم گرفته سالگرد پيوندمان را در كنار ديوارهاي اوين جشن بگيريم، اين هم تجربه اي است عزيز، من مي آيم با شاخه گلي و خانواده و دوستانمان كه اين روزها بيشتر از هميشه قدرشان را مي دانم سالگرد پيوندمان را جشن مي گيرم. تو پشت ديوارهاي شرمگين اوين باش و من رو به رويت تا به خاطر بياوريم آن روز باشكوه را كه يگانه اميد روزهاي نوجوانيم، محمد خاتمي، عقد پيوندمان را خواند و من همانجا احساس كردم طنين زيباي صدايش نمي گذارد هرگز شيريني با هم بودنمان حجابي شود بر باورهايمان. عکس عقدمان با خاتمي را هم كه ماموران با خود بردند، خدا را چه ديدي شايد اين عكس يكي از موارد اقدام هايت عليه امنيت ملي باشد.

هفته گذشته بارها دست به قلم بردم تا از تو بنويسم و شكايت كنم از رفتاري كه با تو شد، تويي كه از بهترين انسانهايي هستي كه تا به حال ديده ام پس چه باك كه مانند ديگر خوبان جايت پشت ديوارهاي بلند اوين باشد؛ مي خواستم بگويم كه چگونه باورهايت سرت را به قدري شلوغ كرده بود كه نگذاشت در اين سالها زمان زيادي را با هم بگذرانيم و من هميشه از اين بابت گلايه داشتم هر چند در دلم به آن می بالیدم؛ مي خواستم بگويم معتقدي كه به عنوان يك مسلمان نمي تواني براي خودت و بي تفاوت نسبت به سرنوشت سرزمينت زندگي كني، بگويم چگونه اعتقادات عميق مذهبيت از نوجواني تو را از خلوت عاشقانه با معبودت به دنياي پر هزينه سياست كشاند و چقدر در اين راه از نامردمان زخم ديدي اما پا پس نکشیدی و بگویم ایمانی که در تو دیده ام هر بند و شکنجه ای را تاب می آورد و هر زندانبانی را مجبور به کرنش می کند، حتی اگر زندانبان برای فرار از سنگینی نگاهت چشم هایت را با چشم بند پوشانده باشد.

به گمانم اين وي‍‍‍ژگي ها قرار بود روزي معيار گزينش خودي از غير خودي در نظام اسلامي باشد، اما امروز در پی سالها تضیع حق غير مذهبي های این دیار، مذهبي هاي اصيل و انساني مانند تو و دوستانت در حزب مشاركت هم تحت فشارند تا زبانشان را در كام بكشند، كه ايمان دارم هرگز چنين نخواهد شد.

در آستانه سالگرد پیوندمان تو را می بینم که در خلوت آن سلول انفرادی مرور می کنی رنج هایی که مادران و پدرانمان از صد سال پیش تا کنون برای آزادی کشیده اند و به اهداف آنها مومن تر می شوی همچون بزرگان دیگری که در همان حوالی تو ماههاست محبوس شده اند.

عزیز! 

چند روز قبل از رفتنت بود كه گفتي به عشقمان مي بالي و كمي بعد اضافه كردي كه مي خواهي از تعلقات دنيويت كم كني، لازم نبود بگويي من همان موقع كه عزيزانمان را به زندانها بردند و ياران ناشتاخته مان در خيابانها و بازداشت گاهها به شهادت رسيدند و همان روز كه خبر شكنجه هاي كهريزك را شنيدم فهميدم كه ديگر شيريني هاي اين عشق بر ما حرام است و در اين سال بلوا جايي براي دلدادگي نيست، پس عزيزترينم تمام دلتنگي هايم را فداي آرمانهاي سبزت مي كنم، در اين زمستان تنها به راه سبزمان بينديش و دلدادگي ها را براي روزهاي بهاري بگذار.

به پاکی ات قسم، تا روزي كه بيايي هرگز اشك هايم را نامحرمان نخواهند ديد، تا پيش من سبز برگردي

 پ ن ۱.در سالگرد ازدواجمان جمعی از دوستان حسین که این روزها از محبت هایشان لبریز هستم و همراهان همیشگیمان در حزب مشارکت این روز را برای من و خانواده ام شاد کردندُ . جای حسین خالی بود... عکس هایی از این مراسم....

 

 

گزارشی از مراسم سالگرد عقدمان به روش مهدی افروزی  این جا بخوانید.

پ ن۲.این مطلب را احمد که برای حسین بسیار عزیز است در وبلاگش نوشته

یگانه دوست زنده ام

حالا و حوصله نوشتن ندارم٬ تو این زمانه نوشتن برام سخت ترین کارهاست٬ وای به حال اینکه بخوام درباره حسین عزیز و قصه زندانش و غصه زندانی بودنش بخواهم بنویسم٬ سخت ترین کارهاست به خدا. الان اصلاً نمی خوام بنویسم٬ دوست ندارم درباره حسین بنویسم وقتی که او در سلول های انفرادی اوین دربند است.....خدائی سخته برای من٬ فقط خودم می دونم چقدر زندانی بودن حسین نورانی برام سخته٬  از صبح روزی که شب قبلش حسین را گرفتن و خبر بازدداشتش را بهم دادن تا الان یازده روزه که بغضی سخت و سنگین گلوم رو گرفته.... حسین نورانی رو گرفتن و ما هیچ کاری نمی تونم براش کنم٬ حسین نورانی را گرفتن و ما باید فقط در انتظار آزادیش باشیم.... وبلاگ پرستو را خوندم خط آخر آخرین مطلبش....."به پاکی ات قسم، تا روزي كه بيايي هرگز اشك هايم را نامحرمان نخواهند ديد، تا پيش من سبز برگردي"....در دل...خون جگر....غوغای درون....درباره حسین نمی نویسم تا آزادیش از بند بی دادی.....روزگاری برایش نوشتم که: تو یگانه دوست زنده ی منی..... آدمی وقتی یگانه دوست زنده اش در زندان باشد نباید هم حال و حوصله و اعصاب نوشتن درباره او را داشته باشد٬ من می خوام با حسین حرف بزنم......

آی کسانی که حسین نورانی را گرفتید٬ هیچ می دونستید که حسین نورانی یگانه دوست زنده ماست..................آزادش کنید.

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در جمعه سوم مهر 1388 |
 

نوشته زیر از ستایش مهربان خواهر حسین و همدم این روزهای تنهایی من است .نوشته ای که تنها گویای ذره ای از احساسات عمیق بین حسین و اوست.

برادرم! حسین!
تو ای روشن ضمیر کجا بجویمت؟
رذالت رذلها کجا تواند خدشه دار کند نجابت را ؟
استخوان مردمانمان کجاست برای دسته شلاق نامردمان؟
کجاست «انفجار نور»؟ تابناکی اش را در کنج پستویی نهان باید یافت؟
حریر خنک معرفت با آن نقش و نگار آسمانی در صندوقچه کدام خانه است؟
برادرم! حسین!
تو ای روشن ضمیر کجا بجویمت؟
خورشید را خجالتی بس کشنده است از روی ناپاک نامردمان که اگر نبود فرمان الهی به رفت و آمدش، سالها پیش از این گریخته بود.
پرده های مروت و شفقت دریده شد. از پس پرده غلاف تهی نمایانگر است. زخم روی زخم، تیغ بی رحم بر گلو. اما چرا قفل بر دهان؟
باران را نشان هدایتی است برای رهایی از جماد تا رسیدن به اقیانوس. انتهای اقیانوس را اتصالی ست با آسمان. دیدی که ابر چگونه سینه چاک داد با رفتنت و شب را تمام گریست تا صبح عیان کرد صورت خیس شهر را.
حسین! برادرم!
تو ای روشن ضمیر کجا بجویمت؟
هنوز راه مانده بود به روزه داری ات. هنوز میهمانِ روزها و شبهای خدا بودی که بردندت. برادرم کجا بجویمت؟
حکایت را تا آخر نخواندی، ابتدایش مملو از چه بود که انتهایش را نیازی ندیدی به خواندن؟ سراسیمه، بی پروا، رفتی به قرارگاه مردانِ سبز، ترسیدی جا بمانی تو؟
 
گفتم: آهای سرخ پوش کجایی؟سیلاب بی¬شرافتی نشانت را کمرنگ کرد. گفت: ملالی نیست. طرب انگیز مأوایی داریم. گفتم پس «راستی» چه؟ تندباد بی عدالتی رد پایت را برد، روزی برای راستی زیر آتش «جزیره مینو» بودی! حال که مانده ای و چنین، از کدام نشان و اثر راه را بیابیم؟
برادرم! حسین ام!
تبر استحاله را قدرت برخاک افکندنت نیست، سبز و سبزتر، شاخه ها دست می برند به خورشید. اکنون نشانه ها نزد توست؛ اکنون نشانه ها دست توست.
شهر آشوب زده، شهر مبتلا، شهر اضطراب، زمان نزول عذاب الهی نیست آیا؟
معبودا کشتی نوح را دوباره بساز و جدا کن چند نیک باقی مانده در مرداب پست دنیا را.
چندی نیست که برای دوستی نوشتم:
«... این روزها همچنین ناخودآگاه تلاشی در تو شکل می گیرد برای به یاد سپردن برخی جزئیات، مثل خطوط چهره برادرت و حس در آغوش گرفتنش چرا که می¬ترسی دیگر نبینی اش...»
تو ای روشن ضمیر کجا بجویمت؟
حسین برادرم!
پرستو، پروانه، پدر، بی تو غمگینند ولی برای روشنی¬ات، پاکی ات، راستی و شجاعتت تمام قد ایستاده اند.
کمیل های رمضان را در ظرفی ریختیم بدرقه راهت
نوشته شده توسط پرستو سرمدی در جمعه سوم مهر 1388 |
این مطلب رو تقدیم  می کنم به حسین نورانی نژاد - مهدی میردامادی - مهدی شیرزاد و تمامی دوستان در بند و همه شهدای راه سبز. به امید آزادی همه زندانیان سیاسی .

تو اکنون کجایی؟ تو که با سرپنجه ات تارهای خاموش ساز را به صدا در می آوردی . پنجه هایت را خرد کردند و بعد آنها را در خاک کاشتند.

تو کجایی؟ تو که بر سکوی قهرمانی می ایستادی و پرچم ها در برابرت بالا می رفتند؟

وقتی در سرزمینم پاسداران مرگ و نفرت با زبان خدا سخن می گویند من ترجیح می دهم با کلام شیطان حرف بزنم پس به یاد داشته باش که بوسه طعم گوشت مرده می دهد و غزال فریبی است که ببرهای عاشق را به قتلگاه بکشانند.

دیگر پیام مقدسی از آسمان نمی آید آنچه بر ما نازل می شود جز آیه های دروغ نیست مگر نمی بینید که با نام خدا معصوم ترین فرزندان این خاک را یا کشته اند یا در بند کرده اند؟

دروغ بر کشور ما حکمفرمایی می کند جلادان کلام شاعران را دزدیده اند و آشکارا از آن استفاده می کنند .

تو اکنون کجایی؟؟ 

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در جمعه سوم مهر 1388 |
 

تصمیم داشتم وبلاگ جدیدی ایجاد کنم و هر آنچه که در مورد حسین نوشته می شود را در آن درج کنم فعلا این مطالب را در وبلاگ خودم می گذارم.نوشته زیر از جواد روح عزیز است.

بازداشت برادر بزرگمان، حسین، ما را در درستی راهی كه پیموده‌ایم، مطمئن‌تر ساخت. ثبات قدم، ایمان و باور او، البته بیش از همه ما بود. شاید از این رو هم، در مقاطعی چون دوماهه اخیر كه تحلیل‌ها و راهبردهایمان متفاوت بود، او همچنان فعال و مؤثر در راه پیشین ماند و ادامه داد.
آزادگی‌اش را تبریك و بردباری‌اش را آرزو دارم؛ گرچه به آن، مطمئنم.

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در جمعه سوم مهر 1388 |
 

 

گفتی چقدر زود من را فراموش کردی ؟چه چیز را فراموش کنم عزیزترینم این یک هفته که ندیدمت تمام سالهای آشنائیم را با تو دوباره زیسته ام ُفقط باور نمی کردم  صدای توست .باور نمی کردم دوباره بتوانم مهربانترین جملات دنیا را از تو بشنوم .

یگانه ام می دانم  فراموش نمی کنی که باورهای سبزت مهمتر از دلتنگی های این روزهای ماست پیش من سبز برگرد.

 

نوشته شده توسط پرستو سرمدی در پنجشنبه دوم مهر 1388 |