بي خود نبود كه به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي سوره يوسف را بخوانيم تا بيايي. آمده بودي با همان چشمان سبز ونگاه معصوم و لبخند هميشگي و گفته بودي اگر هر شب يوسف را بخوانيم مي آيي؛ انگار از قبل مي دانستي قرار است ديدارت را از من دريغ كنند ؛ همان سهم چند دقيقه در هفته كه به آن راضي شده بودم.
مي گويند براي آنكه رخصت ديدار بيابم نبايد بنويسم؛ نبايد بنويسم كه بيشتر از دو ماه است تو را تنهاي تنها در يك چهار ديواري كوچك بي آسماني انداخته اند تا لابد دلسوزي براي اين مملكت براي هفت پشتت بس شود، همان اتاق كوچك كه شنيده ام مثل قبر مي ماند؛ با وسعتي به اندازه يك قدم و سقفي كه انگار روي دل آدم سنگيني مي كند تا ارتباطت با دنيا تنها به حضور بازجويي متصل شود، همان بازجو كه تو را با چشم بسته روبه ديوار مي نشاند و مدام سوالهاي تكراري مي پرسد و دوست ندارد بنويسم كه بي شك توان نگاه كردن به چشمانت را ندارد.
وما هنوز بعد از اين همه مدت نفهميده ايم كه به كدامين گناه چنين ظلمي را بر تو روا مي دارند؟
نبايد بنويسم كه زينب دختر مهدي محموديان ازغم نديدن پدرش هر شب تب مي كند و هنوز بعد از دو ماه حتي نتوانسته صداي پدر را بشنود. چه خوش گمان بود كه تصور مي كرد ورودش به سال اول مدرسه را دست در دست پدر جشن مي گيرد؛ مي گويند دختر معصوم عكس پدر را رو به خورشيد مي گيرد و دعا مي كند. به دوستانش گفته پدرم به مسافرت رفته اما ميدانم يك رازي هست كه بزرگترها به من نمي گويند؛ يادته به مهدي قول داده بودي در نبودنش هواي زينب را داشته باشي؛ بدقولي كردي عزيز.
نبايد از فرنيك برايت بنويسم؛ دختر حنيف بالاخره به دنيا آمد، بدون نوازشهاي آرام بخش پدري كه خانه به دوش است تا سنگيني ظلمي كه بر عمه ها و عموها شده را گردن گيرد ، دختري كه دنيا در بدو ورودش فرش قرمزي برايش پهن نكرد، نيستي تا به او بگويي انقدر گريه نكن دنيا كه قرار نيست براي هميشته دخترها را از پدرانشان جدا كند، روزهاي سبز با هم بودن هم مي آيد. نيستي تا به زينب و فرنيك بگويي براي اين روزهاي تنهايي پدرانشان را مقصر ندانند، آنها تنها به خاطر لبخندي بر لب هاي شما رفته اند، كاري كه پدر بزرگهايتان هم برايش تلاش كردند اما نتوانستند.
ديگر براي فخري محتشمي نبايد بنويسم كه دخترانت را كجا مي جويي؟ او كه پس از پنج ماه عدالتي براي همسرآزاده اش نيافته و كو به كوي به دنبال دختران فيروزه ايش مي گردد كه گويي در اين سرزمين گم شده اند.
نبايد بنويسم از همسر عبالله مومني كه سرنوشتش با تنهايي گره خورد يا از جوانان هم حزبيت در مشاركت كه مثل ستاره هايي يكي يكي به بند كشيده مي شوند.
و از همه مهمتر جنبش سبزي كه با همه فشارها به پيش مي رود و مردم سبز انديشي كه ايمان و استواريشان هميشه چند قدم جلوتر از خشونت دشمنانشان حركت مي كند و از اينكه من و هم نسلانم هرگز هر چقدر هم نامردمي ها افزايش يابد آرمانهاي سبز و ميرحسين مان را رها نخواهيم كرد.
اين ها را نبايد بنويسم اصلا از خيرشان بگذر، از خودت بگو ؛ مي گويند صداي قران خواندنت هر غروب بر سلولها و راه روهاي بند 209 طنين انداز است.صوت زيبايي داري مي دانم ؛ مي گويند روحيه فوق العاده ات بعد از دوماه انفرادي كشيدن همه را متعجب كرده؛ مي گويند زير بار حرفهاي نامربوط زندانبانها نمي روي و درخواستي از آنها نمي كني حتي براي تماس با من . به همين اندك خبرهايي كه از تو مي رسد دل خوشم و به همان آخرين تصويري كه از خطوط چهره ات در ذهنم دارم همان آخرين ديدار كه گفتي تار مويم را كه بر لباست مانده بود نگاه داشته اي و به جاي من با او سخن مي گويي.
به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي يوسف بخوانيم تا بيايي، سوره يوسف را چند بار خواندم چه شباهت قريبي دارد با تو و ديگر آزادگان در بند ، او كه بي گناه و به حكم هوسي به بند افتاد؛ آنقدر صبوري ومقاومت كرد تا زندانبان رسوا شد وبعد آرمانهاي سبزش را براي سرزمينش محقق كرد؛ بي شك سرنوشت تو و ديگر آزادگان در بند هم چنين است؛ پس من ديگر از نديدنت هم گله اي نمي كنم تا باد بوي پيراهنت را با خود بياورد.
پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد
26/8/88
جمعي از جوانان اصلاح طلب در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش کشورمان براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه روزه می گیرند.
به گزارش نوروز، در بیانیه آنها آمده است:
بيش از پنج ماه از برگزاري انتخابات نمايشي رياست جمهوري مي گذرد ، در اين پنج ماه مردم و به خصوص جوانان سبز اين سرزمين جز خشونت و بازداشت پاسخي به اعتراضاتشان نگرفته اند. هر روز جوان آزادي خواهي را به بند مي برند اما در حركت سبز مردم اين ديار ذره اي خلل ايجاد نمي شود چرا كه هيچ نيرويي را ياراي رويارويي با موج خروشان آرمانهاي سبز جوانان آزاد انديش نيست از همين روست كه كودتاگران هر روز بر فشارو آزار اسراي جنبش سبز مي افزايند.
حسين نوراني نژاد رييس و مهدي محموديان عضو كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت دو جوان سبز، بيش از دو ماه است كه در سلول انفرادي و تحت فشار روحي به سر مي برند، به راستي كودتاگران چه در ذهن دارند كه اين دو جوان اصلاح طلب را بيش از دو ماه در سلول انفرادي كه مصداق شكنجه است به بند كشيده اند؟ فريبا پژوه جوان اصلاح طلب ديگري است كه نزديك سه ماه است در بند 209 زندان اوين به سر مي برد به اين نامها مسعود باستاني ، سعیدنورمحمدی ، اسماعیل صحابه ، محمدخوربک ، محبوبه حقیقی ، مهدیه مینوی ، اشكان مجللي،علي سميع زاده،مهدي اقبال و نامهاي بسيار ديگر را مي توان افزود كه اصلاح طلبي و اعتدالشان نتيجه اي جز بند و زندان برايشان نداشته است.
ما جمعي از جوانان اصلاح طلب اين سرزمين در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش اين ديار و براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه بار ديگر روزه گرفته و دستهايمان را به آسمان بلند مي كنيم چرا كه ياري كننده اي جز پروردگارمان نيافته ايم.مراسم افطار با حضور خانواده زندانيان سياسي مقابل زندان اوين برگزار مي شود.
امروز نگذاشتند ببینمت،گفتند جو سازی می کنم و بهتر است دیگر سر و صدا نکنم تا آزاد شوی . ظلم می کنند و انتظار دارند ساکت باشیم .می بینی عزیز دیگر از دلتنگی هایم هم نباید برایت بنویسم...اما قبلا هم گفته بودم که از ندیدنت باکی ندارم ،این روزها هم بالاخره می گذرد..........
این روزها که نیستی بی شمار این شعر را در دلم برایت می خوانم دلم می خواست خودم آن را برایت گفته بودم...
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
□
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
|
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها |
|
|
|
بهتمامي |
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
|
چنانچون روحي |
|
|
|
که جسد را در پايان ِ سفر، |
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد...
□
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده.
سلام بر آذر منصوري
اين روزها به لطف دوستي مشغول خواندن كتابي از مسعود بهنود به نام "دربند اما سبز" هستم ، بهنود با آن قلم مسحور كننده اش شرحي داده از 132 روزي كه در سال 79 در اوين گذرانده است ، ازانفرادي از چهار ديواري كوچكي كه به اندازه يك انسان است وهر كس آمده چيزي بر ديوار آن نگاشته است.
ديوارهاي بند 209 زندان اوين سخن ها دارند براي گفتن، سه سال پيش كه به جرم زن بودن چند روزي را مهمان اين بند بودم صداي ديوارها را شنيدم و شرمساري شان را حس كردم ،چه بزرگاني كه ماهها و حتي سالها تنها همدم شان همين ديوارها بوده اند، پس به هم نشيني شرمسارانه با خوبان عادت دارند، اما من باور دادم كه تا به حال شرمي چنان احساس نكرده اند كه از ديدار با شما به آنها دست داده است.ديوارهاي سلول شما حرمتي و اندوهي دوچندان يافته اند و آنان كه شما را در اين ديوارها محصور كرده اند آبرويي صد چندان از دست داده اند.
آذر منصوري عزيز
بسيار از ويژگي هاي اخلاقي شما شنيده بودم از بزرگواري و فروتني احترام برانگيزي كه حسين بسيار از آن مي گفت ، اما تا روزيكه خود با آن مواجه شدم عمقش را نفهميده بودم. روزي كه دلگيري داشتم و شما مي خواستيد آن را از دلم خارج كنيد يادتان هست ، آنچنان مادرانه و بزرگوارانه رفتار مي كرديد كه من از شرم آرزو مي كردم زمان كمي به عقب باز مي گشت تا من هيچ گاه ناراحتيم را پيش شما بيان نمي كردم . خيلي پيش مي آيد كه با تمام وجود آرزو مي كنم اين نظم لعنتي كمي به هم بريزد مثلا بتوانيم زمان را به عقب ببريم يا به جلو يا چشم باز كنيم و ببينيم آن حادثه ناگوار هر گز اتفاق نيفتاده است اما واقعيت هميشه مي خواهد خود را مثل كنه به آدم بچسباند.مثل واقعيت شهادت تعدادي از هم نسلانم در اين چهار ماه كه مثل خوره به جان روحم افتاده است و واقعيت در بند بودن شما و دلتنگي هاي ما.
آن روزهم چنين بود از پيش شما كه رفتم مدتي قدم زدم، مي خواستم تنها باشم و به شما فكر كنم چيزي را يافته بودم نگاه و رفتاري زنانه و مادرانه كه مي توانست به راحتي معادلات سياسي را به هم بزند و ناديده بگيرد. بعد از آن هر گاه مي خواستم از حضور زنان در سياست دفاع كنم و آن را سبب اخلاقي تر شدن عرصه سياست و فراتر از آن تضمين صلح در جهان بدانم مي گفتم دليلش مشخص است وجود خانم آذر منصوري.
حالا شمائيد و سلول انفرادي زندان اوين نمي دانم در شب سالگرد پرپر شدن دخترتان بر شما چه رفت
اما حتما سارا آنجا بود در كنارتان و به وجود مادري چون شما مي باليد، سلولتان سبز شده بود، سبز سبز مانند شما كه دربند اما سبز هستيد.

جناب آقاي جعفري دادستان محترم تهران سلام
همسر حسين نوراني نژاد هستم رييس كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت كه امروز چهل و هشتمين روزي است كه در سلول انفرادي بند 209 زندان اوين به سر مي برد.حتما از شرايط سلول انفرادي خبر داريد چهارديواري كوچكي به اندازه يك نفر ، بدون منفذ و راهي به آسمان كه لااقل انسان را از آمدن شب و روز با خبر كند، حسين در آن چهارديواري رسوا با هيچ كس ارتباطي ندارد به جز بازجو كه براي رفتن به پيش او بايد چشم بند به چشم زند و دراتاق بازجويي رو به ديوار بنشيند تا مبادا نگاهش به چهره بازجو بيفتند و شايد هم از اين رو كه بازجو ياراي نگاه كردن به چشمان سبز همسرم را ندارد ، چشماني كه ميدانم ايمان و عشق به همگان در آن موج مي زند ، چشماني عاري از كينه حتي كينه همان بازجو كه براي محكوم كردن او تلاش مي كند.
حالا حسين 48 روز است كه در چنين شرايطي به سر مي برد، سلول انفرادي كه از مصاديق شكنجه محسوب مي شود و من نگرانم كه اين وضعيت حال او را كه به بيماري آسم مبتلاست وخيم كند.
ما در اين مدت به رغم مراجعات مكررمان به دادگاه انقلاب و دادستاني حتي پاسخي در مورد دليل بازداشت او دريافت نكرديم و هنوز وكيل همسرم نتوانسته خبري از پرونده او به دست بياورد.از اجراي عدالت در اين دستگاه قضايي نا اميد بوديم تا اينكه شما روز چهارشنبه هفته گذشته در ديدار با مادر همسرم و خانواده ساير زندانيان سياسي قول داديد كه براي مشخص شدن وضعيت بلاتكليف همسرانمان و آزادي آنان تلاش كنيد،ما به اين قول شما اميد بسته ايم و آزادي آقاي قوچاني بر اميدمان افزوده است .در آن جلسه سخنان زيادي گفته شد از جمله اينكه به مادر همسرم گفته ايد مي دانيد او مرتكب جرمي نشده است و بايد آزاد شود، همچنين اميدواريهايي براي ديگر آزاديخواهان در بند داده ايد .مي خواهيم به اين اميدواريها دل خوش كنيم اما برخي اخبار كه از گوشه و كنار مي رسد، شاخه نازك اميدمان را به لرزه مي اندازد.مثلا گفته مي شود علت دست گيري همسران ما حقوقي نيست بلكه سياسي است و بايد براي آزادي آنها راه حل سياسي بيابيم و اينكه آنها آزاد خواهند شد به شرطي كه روز 13 آبان خيابان هاي ايران مملو از سبز انديشان نشود.من نمي دانم اين ديگر چه شروطي است، آيا برخي ها مي خواهند بار جلب رضايت از مردمي كه معتقدند در انتخابات خردادماه به شعورشان توهين شده است را بر دوش خسته خانواده زندانيان سياسي بگذارند، همان برخي هايي كه پس از 5 ماه با در دست داشتن همه امكانات تبليغاتي و امكاناتي ديگر مانند بازداشت گاه كهريزك حتي نتوانسته اند به اين هدف نزديك شوند.آيا بايد باور كنيم كه همسرانمان به گروگان گرفته شده اند تا ديگر انديشه سبزي نرويد و نگاهي سبز نبيند؟ما منتظريم تا عملي شدن قولهاي شما خط بطلاني بر اين حرف و حديث ها بكشد.
آقاي دادستان زماني كه شما در دفترتان مشغول صحبت با نمايندگان خانواده هاي زندانيان سياسي بوديد ما پايين دفترتان ايستاده بوديم با عكس هايي از همسرانمان ، رهگذران مي آمدند و سريع مي رفتند چرا كه ماموران نيروي انتظامي اجازه ايستادن در كنار ما را به آنها نمي دادند.اما در همان لحظات كوتاه گذرشان سخناني شنيديم كه قلب هايمان را مملو از محبت كرد و مرهمي بر دلهاي شكسته مان گذاشت.
زناني خوش قلب كه مي گفتند هر روز در نمازهايشان همسرانمان را دعا مي كنند، مرداني كه مي گفتند دعاي شب هاي جمعه شان آزادي همسران ماست و در ميان آنها كودكي دست فروش كه گفت همسرم را مي شناسد، با حسين در خيابان ميرداماد آشنا شده بود خيابان محل كارش كه به لطف اين بازداشت در حال از دست دادن آن است.پسرك دست فروش با آن صورت معصومش مدام از دليل زنداني شدن همسرم مي پرسيد و نگران او بود و من نمي دانستم بايد به چه زباني توضيح دهم تا براي او قابل فهم باشد. او كه شايد دزديدن يك تكه نان بزرگ ترين جرمي باشد كه مي تواند تصور كند چگونه مي تواند بفهمد انسانهايي ماههاست به دليل عقايدشان در زندان به سر مي برند. نام زندان كه مي آمد پسرك مي ترسيد شايد به حكم تجربه دوستانش ورود به زندان را براي خود قريب الوقوع مي ديد، اما حتي نمي دانست زندان چگونه جايي است ، چند بار مجبور شدم برايش توضيح دهم ساختماني كه مقابل آن جمع شده ايم دادستاني است نه زندان و قرار است داد ما را بستاند. پسرك معصوم همين كه گفت براي آزادي حسين دعا مي كند آرام شدم آرامشي كه ايمان دارم تا آمدن حسين در وجودم سبز خواهد ماند.
مي دانم كه حسين را نمي شناسيد اگر مي شناختيد مي دانستيد كه او از سالها پيش زماني كه در ابتداي جوانيش مدير مشاركت هاي مردمي شهرداري منطقه 17 بود يكي از اقداماتش شناسايي و كمك به خانواده هايي بود كه از سر فقر مجبور مي شدند فرزندانشان را مانند آن پسرك معصوم به دست فروشي وادارند، با خود مي انديشم اگر همسرم و ديگر آزاد انديشان دربند كه از نخبگان اين كشور هستند به جاي زنداني شدن براي آباداني اين مرزو بوم به كار گرفته شده بودند ، امروز آن پسرك معصوم مجبور به دست فروشي نبود.
آقاي دادستان ما همسرانمان را به دعاي خير هم وطنانمان و دخترك ها و پسرك هاي دست فروش سپرده ايم ، شاكريم از اين كه همسرانمان در پيشگاه هم وطنانمان روسفيدند و اميدواريم كه اين توفيق شامل حال ديگران هم شود.
پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد رييس دربند كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت