<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عروج ناتمام</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های یک زن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 18:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای مادران سبز سرزمینم فخرالسادات محتشمی و زهرا مجردی</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-a.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs087.snc3/15441_1206426815168_1663590777_495163_6950118_s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشک هایتان را که تلاش می کنید پنهان کنید دیده ام، اشک هایتان را که برای سختی هایی که بر همسرانتان رفته بی اختیار می ریزند تند تند پاک می کنید و بعد شوخی هایتان را از سر می گیرید تا دلهایمان نپوسد از امتداد این شب روسیاه، برایمان مادری می کنید و مانند همه مادرها می خواهید بار همه رنج های فرزندانتان را به تنهایی بر دوش بکشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;به گمانم میدانید که من و هم نسلانم تصور چنین روزهایی را هم نمی کردیم وبرای آن آمادگی نداشتیم ، بر خلاف شما که از همان سالهای اول جوانی تان آماده فدا شدن برای آرمانهایتان بودید، ما تنها به شور زندگی، به عشق ها و آرزوهایمان اندیشیده بودیم بی خبر از هزینه گزافی که برای آن ها باید بپردازیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; اولین بار که احساس کردم بر خلاف خوش باوری هایمان سهم کوچکمان از دنیا را قرار نیست به این سادگی ها به دست آوریم، آخرین روزهای سال گذشته بود، با دوستانم  دور میز نشسته بودیم، بوی چوب سوخته وهزار و یک جور ماده منفجره دور و ورمان را گرفته بود و ما بی توجه به آنچه در شهر می گذشت نشسته بودیم وبه سرنوشت مبهم مان می نگریستیم. چهارشنبه سوری بود کمی بعد از آنکه یگانه محبوب و امیدمان آب پاکی را روی دستمان ریخت و انصرافش را رسما اعلام کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دوستانم ماهها برای بازگرداندنش به صحنه تلاش کرده بودند ، آمدنش غوغایی در سرزمینمان به پا کرده بود اما جایی کسی دری را بسته بود و او ناگزیر به خلوت گزیدن بود. دور میز نشسته بودیم و هر کس سعی می کرد راهی بیابد، هر کسی نظری می داد اما صدایشان را نمی شنیدم صدایشان در هیاهوی آتش و دود گم شده بود. احساس می کردم سالها گذشته و من دارم از سالها بعد به آن تصویر می نگرم. چهره های پاکشان را می دیدم، جوانانی به دنبال آرامش و کورسویی امید، حسین هم بود همراه و یار همیشگیم با فروتنی و سکوت نشسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; دور میز نشسته بودند دوستانم ، به دنبال راهی به رهایی اما بی خبر از آتش بازی شهر که به جان آرزوهایمان افتاده بود.از سالها بعد تصویر را نظاره می کردم ، چهره های جوان کمرنگ و کم رنگ تر می شدند و یکی یکی از جمع می رفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خیلی نگذشته از آن شب چهارشنبه سوری سال 87 ، از آن جمع خیلی ها اسیر شدند و برخی دربدر غربت و یاران ناشناخته بسیاری برای همیشه از کنار ما رفتند، بی گناه بی گناه و تنها از آن رو که هیچ نیرویی توان مقابله با اندیشه های سبزشان را نداشت، جوانان سبزی که بی کینه از مملکتی که هیچ خیری برایشان نداشته است به دنبال راهی مسالمت آمیز برای تغیر عمل کردها به حمایت از مردی سبز نشستند، اما با نامردمی مواجه شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می بینید مادرانم این روزگار سرد سهم نسل من است، سهمی ناعادلانه که خودمان باید آن را تغیر دهیم شما به اندازه کافی برای آزادی و شادی ما کوشیده اید و هزینه داده اید حتی بیش از وظیفه خود انجام داده اید، شما همان زنانی هستید که 30 سال پیش انقلاب را به امید آزادی به پیروزی رساندید، همان زنانی هستید که همسرانتان را به جبهه ها فرستادید، همان زنانی هستید که تلاش کردید برای مقابله با انحرافها اصلاحات را به پیش برید، شما همان زنانی هستید که سالهاست دمی برای خود زندگی نکرده اید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زهرا مجردی عزیز، الهه مادر &lt;BR&gt;در طول این ماههایی که حسین عزیزترینم را در کنار ندارم شاهد تلاشهایتان برای آرامش دادن به همسران و فرزندان اسرای سبز هستم، به اندازه ای آرام و صبور و در خدمت دیگران هستید که یادمان می رود شما هم عزیزی در بند دارید، هرگز گلایه ای از شما نشنیده ام، من حتی نفهمیده بودم زانوهایتان درد می کند، می دانم این ناشی از ایمانی است که به راه سبزمان دارید ، ایمانی که عمق آن برایم تعجب برانگیز است یک بار شنیدم که خدا را شکر می کردید از حضور همسر آزاده تان در بند و می گفتید خداوند فرصتی  در اختیار او قرارداده تا اگر در زمان در بند بودن دیگران ندانسته کوتاهی کرده جبران کند. زمانی در پاسخ به دوستی که پیشنهاد می کرد از همسرتان بخواهید بگوید در انتخابات تقلبی صورت نگرفته تا زودتر آزاد شود گفتید اگر حضور همسرم در زندان برای دلهای خانواده شهدای سبز تسکین بخش است حاضر نیستم حتی یک روز زودتر آزاد شود، می دانم داشتن این روحیه تنها مخصوص انسانهای خاص است.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فخرالسادات محتشمی، مادر فیروزه ای&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;از سالها پیش از شما آموخته ام از همان دوره اصلاحات که بسیار برای آشتی فعالان حقوق زنان با دولت می کوشیدید تا شاید به کمک هم بتوانند گرهی از کار فروبسته زنان این دیار بگشایند، از آن زمان تا  حالا که روزهایتان را وقف اسرای سبز و خانواده هایشان می کنید، از شما آموخته ام. با رشادت هایتان نیرو گرفته ام و با صبوری و استواریتان دلگرم شده ام. آن هنگام  که آه می کشید از ظلمی که به مصطفای مقاومتان رفته می بینم که هستی به لرزه می افتد و آن هنگام که می گویید طاقت تان به پایان رسیده، می فهمم که  صبرروزگار هم از این همه ظلم به پایان رسیده، چرا که می دانم از دل روزگار خبر دارید، من شرم آسمان را دیدم در غدیری که دل شما را شاد نکرد و فخرسرزمینم را آن هنگام که گفتید مفتخرم به همسری کسی که چنین استوار ایستاده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;زهرا مجردی و فخرالسادات محتشمی پور، مادران سبزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایمان مادری می کنید، بگذارید ما هم وظیفه فرزندی را به جای آوریم، سنگینی غم هایتان را بر شانه هایمان بگیریم ولبخند را بر لب هایتان ببینیم، شما که سبزید و روح زندگی از شما جریان می گیرد.&lt;BR&gt;بگذارید در این شب یلدا آب و جارو کنیم خانه هایتان را برای استقبال از مردان استواری که روزی خواهند آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشتی از فخرالسادات محتشمی پور: برای زنان جوان و سبز و صبور آزادگان دربند </title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://photos-b.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs068.snc3/13531_210998853833_621333833_4067125_4169444_s.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://photos-a.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs095.snc3/16259_1256542367529_1048689470_785611_3648613_s.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://photos-a.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs087.snc3/15441_1206426815168_1663590777_495163_6950118_s.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراسم سالگرد تاسیس جبهه مشارکت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای ژیلا می نویسم به پاس مقاومت سبزش و سرفرازیش به عنوان زنی که زمان خود را می شناسد و انسان زمانه اش را و زن زمانه اش و درد زمانه اش را خوب می شناسد. برای ژیلا که درد مشترک زنان عالم را می شناسد. دردی که مرزهای جغرافیایی را در می نوردد و می نشیند بر جان زن. درد تبعیض و نابرابری و خشونت و نادیده گرفتن حقوق انسانی اش. چه فرقی می کند در کجا؟ اینجا یا عراق یا افغانستان یا هرکجای دیگر از این کره خاکی. دردی که  مرزهای تاریخی را در می نوردد و وقیحانه  به زن امروز دهن کجی می کند. چه فرق می کند گذشته های دور، دیروز یا امروز؟ فرق می کند اما، ژیلا خود از نسل گردآفرید است از نسل تهمینه، از نسل زنان فرمانروا، از نسل همه زنان تأثیرگذار در طول تاریخ ایران یا نه، از نسل هوشمندان زمان خود است ژیلا. از نسل نو. او فاصله ها را با آن پرنده سبک بال خیال و نوک تیز قلمش طی می کند. امروز را به دیروز پیوند می دهد و می ایستد نوک قله افتخار زن ایرانی و دستش را سایه بان چشم ها می کند برای دیدن افق های دور. او دوست دارد فردا را سبز ببیند و زیبا و نوید همه زیبایی ها و روشنایی ها را برای هم جنسانش و هم نسلانش بدهد. ژیلا مدافع حقوق بشر، مدافع حقوق کودک، مدافع حقوق زن، مدافع حقوق روزنامه نگار، مدافع حقوق زندانی، مدافع حقوق شهروندی. او عادت داشته این راه صعب را با همراهی یار و شریک زندگیش طی کند با بهمن که هیکل درشت و مردانه اش هرگز بر اندام نحیف همسرش و افکارش بر اندیشه او سایه نیانداخته است. و ما عادت داشته ایم این زوج روزنامه نگار را کنار هم ببینیم. دربند شدن توآمانشان بار دیگر همراهی شان را در مسیر زندگی یادآورمان شد و رهایی ژیلا را طلیعه آزادی بهمن دانستیم اما دست های شومی این روزها درکارند تا فاصله بیندازند بین زوج های خوب. خوب های خوشبخت. دست هایی که کینه توزانه فاصله ها را زیاد و زیادتر می کنند و نمی دانند به تعداد روزهای فراق گل های سرخ در سرای خالی یار، کاشته می شود و باغبانی می شود و مرغ های عشق آواز دلنشین خود را دوباره سرخواهند داد و نسیم موافق بار دیگر وزیدن خواهد گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای پرستو می نویسم. برای دخترک فیروزه ای دیار سبزها. برای او که در سخت ترین زمانه برای انتخاب، یکی از بهترین ها را برای سفر پر خطر زندگیش برگزیده است. برای همسر حسین که این روزها در هجران یارش سرگشته  و پریشان است و نگران که مبادا بی خبران از قصه های شیرین عاشقی،  این سرگشتگی را به حساب ضعف بگذارند. برای پرستو می نویسم که مدافع حقوق زن است و کودک و روزنامه نگار و زندانی. مدافع حقوق انسان های محروم از حقوق مادی و معنوی در سراسر عالم. دل مهربان او و حسین از اولین روزی که با هم پیوند خورد، سوگند همراهی و هم نفسی و هم دلی هم خورده شد و این پیوند و آن سوگند شاهدانی از جنس صداقت و آشنایی داشت. پرستو دختری از نسل فیروزه ای های دیار سبزمان، راهی را برگزید که مردان مردش حبس را در تقدیر دارند و بی مهابا راه را تا پرستشگاه معبود، در میان خار مغیلان پیاده درمی نوردند. کفش های بلورین با پاپوش های آهنین معاوضه می شوند و لبیک گویان در جستجوی سیمرغ، راهی قاف عشق می شوند. پرستو عادت داشته راه عاشقی را با همراه طی کند و ما عادت داشته ایم پرستش فروتنانه این دو مرغ عشق را با هم نظاره کنیم. حالا یکی را بند است و دیگری بند را به عشق وصال، آرزو می کند. نفرین بر دستانی که آشیانه های کوچک خوشبختی را مهر و موم می کنند و سردی را برای جولانگه عشق فرزندان پاکمان به ارمغان می برند . نفرین بر دل های کینه توز. نفرین بر سیاه دلانی که با اقدامات زشت و پلشتشان بدفرجامی را برای خود پیش خرید می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای سمیه می نویسم . سمیه جوان. سمیه مهربان. سمیه که بی محمد حسین انگار نیمه ای است در جستجوی نیمه گم شده اش. سمیه با آن چشم های نگران که همه کسانی را که یارش را به جرم خواندن دعای کمیل از او جدا کرده اند با هدایایی شوم براثر نفرین های از سر استیصال میهمان کرده است. و تصویر همسرش با آن چهره همیشه خندان و مهربان یک آن از جلوی چشمش دور نمی شود و از جلوی چشم ما. سمیه به زندگی کوتاه مشترکشان فکر می کند و بغض می کند و می گوید هنوز یک سال نشده !!! و روزهای شیرین با هم بودنشان را شماره می کند و آخرین نگاهشان را به یاد می آورد که با هم تلاقی کرد قبل از این که در آن شب شوم در هنگام یا غیاث المستغیثین گفتن، آن چشم بندهای چرک و کثیف را به چشمان حق بینشان بزنند. سمیه آخرین صدای او را هنگام بازجویی های اولیه به یاد می آورد و مقایسه اش می کند با اولین تماس در اوین و بعد با تماس بعدی در بند عمومی که سعی می کرد کاملا خندان باشد و بی لرزش و بی حس غربت و امیدبخش و غرورانگیز. حالا سمیه صدای همسرش را دائم می شنود. همانطور گرم. همانقدر مهربان. مثل همیشه. سمیه روزهای جدایی را شماره می کند و از این که عدد بزرگ شود و درشت شود، وحشتش می گیرد. دلش برای شریک زندگیش تنگ می شود. دلش یک آغوش مهربان می خواهد تا خودش را در آن پنهان کند و آرام بگیرد و تصویر یار مهربانش را بیاورد جلوی چشمش و برای سلامت و استواریش حمد بخواند. دلش می خواهد یکی برای استقامت خود او حمد بخواند. دلش می خواهد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنان جوان سبز سرزمین من، اینک پای در راهی نهاده اند که پایانش روشن است. سپیدی صبح را چشم انتظارند و گرمی خانه هایشان را و سبزی همیشگی ایران را . کاش آغوش مادرانه مرا وسعتی بود برای پناه دادن به همه زنان جوان آزادگان دربند. آن ها که می شناسم و آن ها که نمی شناسم و دوستشان دارم به پاس حضور و صبر زیبایشان. و کاش خامه این قلم بی منتها باشد برای نگارش عاشقانه هایی که هر روز پرده ای نو از هزارتوی پر نقشش هویدا می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 12:05:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يوسف مي خوانم تا سرزمينمان سبز شود و تو بيايي</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-d.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs021.snc3/10849_1071063236610_1827005108_138776_3362866_s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بي خود نبود كه به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي سوره يوسف را بخوانيم تا بيايي. آمده بودي با همان چشمان سبز ونگاه معصوم و لبخند هميشگي و گفته بودي اگر هر شب يوسف را بخوانيم مي آيي؛ انگار از قبل مي دانستي قرار است ديدارت را از من دريغ كنند ؛ همان سهم چند دقيقه در هفته كه به آن راضي شده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گويند براي آنكه رخصت ديدار بيابم نبايد بنويسم؛ نبايد بنويسم كه بيشتر از دو ماه است تو را تنهاي تنها در يك چهار ديواري كوچك بي آسماني انداخته اند تا لابد دلسوزي براي اين مملكت براي هفت پشتت بس شود، همان اتاق كوچك كه شنيده ام مثل قبر مي ماند؛ با وسعتي به اندازه يك قدم و سقفي كه انگار روي دل آدم سنگيني مي كند تا ارتباطت با دنيا تنها به حضور بازجويي متصل شود، همان بازجو كه تو را با چشم بسته روبه ديوار مي نشاند و مدام سوالهاي تكراري مي پرسد و دوست ندارد بنويسم كه بي شك توان نگاه كردن به چشمانت را ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وما هنوز بعد از اين همه مدت نفهميده ايم كه به كدامين گناه چنين ظلمي را بر تو روا مي دارند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبايد بنويسم كه زينب دختر مهدي محموديان ازغم نديدن پدرش هر شب تب مي كند و هنوز بعد از دو ماه حتي نتوانسته صداي پدر را بشنود. چه خوش گمان بود كه تصور مي كرد ورودش به سال اول مدرسه را دست در دست پدر جشن مي گيرد؛ مي گويند دختر معصوم عكس پدر را رو به خورشيد مي گيرد و دعا مي كند. به دوستانش گفته پدرم به مسافرت رفته اما ميدانم يك رازي هست كه بزرگترها به من نمي گويند؛ يادته به مهدي قول داده بودي در نبودنش هواي زينب را داشته باشي؛ بدقولي كردي عزيز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبايد از فرنيك برايت بنويسم؛ دختر حنيف بالاخره به دنيا آمد، بدون نوازشهاي آرام بخش پدري كه خانه به دوش است تا سنگيني ظلمي كه بر عمه ها و عموها شده را گردن گيرد ، دختري كه دنيا در بدو ورودش فرش قرمزي برايش پهن نكرد، نيستي تا به او بگويي انقدر گريه نكن دنيا كه قرار نيست براي هميشته دخترها را از پدرانشان جدا كند، روزهاي سبز با هم بودن هم مي آيد. نيستي تا به زينب و فرنيك بگويي براي اين روزهاي تنهايي پدرانشان را مقصر ندانند، آنها تنها به خاطر لبخندي بر لب هاي شما رفته اند، كاري كه پدر بزرگهايتان هم برايش تلاش كردند اما نتوانستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر براي فخري محتشمي نبايد بنويسم كه دخترانت را كجا مي جويي؟ او كه پس از پنج ماه عدالتي براي همسرآزاده اش نيافته و كو به كوي به دنبال دختران فيروزه ايش مي گردد كه گويي در اين سرزمين گم شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبايد بنويسم از همسر عبالله مومني كه سرنوشتش با تنهايي گره خورد يا از جوانان هم حزبيت در مشاركت كه مثل ستاره هايي يكي يكي به بند كشيده مي شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از همه مهمتر جنبش سبزي كه با همه فشارها به پيش مي رود و مردم سبز انديشي كه ايمان و استواريشان هميشه چند قدم جلوتر از خشونت دشمنانشان حركت مي كند و از اينكه من و هم نسلانم هرگز هر چقدر هم نامردمي ها افزايش يابد آرمانهاي سبز و ميرحسين مان را رها نخواهيم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين ها را نبايد بنويسم اصلا از خيرشان بگذر، از خودت بگو ؛ مي گويند صداي قران خواندنت هر غروب بر سلولها و راه روهاي بند 209 طنين انداز است.صوت زيبايي داري مي دانم ؛ مي گويند روحيه فوق العاده ات بعد از دوماه انفرادي كشيدن همه را متعجب كرده؛ مي گويند زير بار حرفهاي نامربوط زندانبانها نمي روي و درخواستي از آنها نمي كني حتي براي تماس با من . به همين اندك خبرهايي كه از تو مي رسد دل خوشم و به همان آخرين تصويري كه از خطوط چهره ات در ذهنم دارم همان آخرين ديدار كه گفتي تار مويم را كه بر لباست مانده بود نگاه داشته اي و به جاي من با او سخن مي گويي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي يوسف بخوانيم تا بيايي، سوره يوسف را چند بار خواندم چه شباهت قريبي دارد با تو و ديگر آزادگان در بند ، او كه بي گناه و به حكم هوسي به بند افتاد؛ آنقدر صبوري ومقاومت كرد تا زندانبان رسوا شد وبعد آرمانهاي سبزش را براي سرزمينش محقق كرد؛ بي شك سرنوشت تو و ديگر آزادگان در بند هم چنين است؛ پس من ديگر از نديدنت هم گله اي نمي كنم تا باد بوي پيراهنت را با خود بياورد.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;پرستو سرمدي همسر حسين نوراني ن‍ژاد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;26/8/88&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 11:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزه سياسی جوانان اصلاح طلب در اعتراض به حضور نورانی نژاد و محموديان در سلول انفرادی</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_OWebfrXqyqw/SrZOirj16MI/AAAAAAAAAb8/JCHVFMOA1qI/S1600-R/image-7BE8_4A92528D.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;جمعي از جوانان اصلاح طلب در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش کشورمان براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه روزه می گیرند.&lt;BR&gt;به گزارش نوروز، در بیانیه آنها آمده است:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيش از پنج ماه از برگزاري انتخابات نمايشي رياست جمهوري مي گذرد ، در اين پنج ماه مردم و به خصوص جوانان سبز اين سرزمين جز خشونت و بازداشت پاسخي به اعتراضاتشان نگرفته اند. هر روز جوان آزادي خواهي را به بند مي برند اما در حركت سبز مردم اين ديار ذره اي خلل ايجاد نمي شود چرا كه هيچ نيرويي را ياراي رويارويي با موج خروشان آرمانهاي سبز جوانان آزاد انديش نيست از همين روست كه كودتاگران هر روز بر فشارو آزار اسراي جنبش سبز مي افزايند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسين نوراني نژاد رييس و مهدي محموديان عضو كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت دو جوان سبز، بيش از دو ماه است كه در سلول انفرادي و تحت فشار روحي به سر مي برند، به راستي كودتاگران چه در ذهن دارند كه اين دو جوان اصلاح طلب را بيش از دو ماه در سلول انفرادي كه مصداق شكنجه است به بند كشيده اند؟ فريبا پژوه جوان اصلاح طلب ديگري است كه نزديك سه ماه است در بند 209 زندان اوين به سر مي برد به اين نامها مسعود باستاني ، سعیدنورمحمدی ، اسماعیل صحابه ، محمدخوربک ، محبوبه حقیقی ، مهدیه مینوی ، اشكان مجللي،علي سميع زاده،مهدي اقبال و نامهاي بسيار ديگر را مي توان افزود كه اصلاح طلبي و اعتدالشان نتيجه اي جز بند و زندان برايشان نداشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما جمعي از جوانان اصلاح طلب اين سرزمين در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش اين ديار و براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه بار ديگر روزه گرفته و دستهايمان را به آسمان بلند مي كنيم چرا كه ياري كننده اي جز پروردگارمان نيافته ايم.مراسم افطار با حضور خانواده زندانيان سياسي مقابل زندان اوين برگزار مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=comments id=comments&gt;
&lt;FORM name=comments_form onsubmit=&quot;if (this.bakecookie.checked) rememberMe(this)&quot; action=http://norooznews.info/datacgi/mt-comments.cgi method=post&gt;  &lt;/FORM&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 11:57:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.....دیدارت را از من دریغ کردند</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-h.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs029.snc3/11662_1235251715276_1048689470_727800_6900062_s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز نگذاشتند ببینمت،گفتند جو سازی می کنم و بهتر است دیگر سر و صدا نکنم تا آزاد شوی . ظلم می کنند و انتظار دارند ساکت باشیم .می بینی عزیز دیگر از دلتنگی هایم هم نباید برایت بنویسم...اما قبلا هم گفته بودم که از ندیدنت باکی ندارم ،این روزها هم بالاخره می گذرد..........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها که نیستی بی شمار این شعر را در دلم برایت می خوانم دلم می خواست خودم آن را برایت گفته بودم...&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P xmlns:xsp=&quot;http://apache.org/xsp&quot; xmlns:xspdoc=&quot;http://apache.org/cocoon/XSPDoc/v1&quot; xmlns:esql=&quot;http://apache.org/cocoon/SQL/v2&quot; xmlns:request=&quot;http://apache.org/xsp/request/2.0&quot;&gt;در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده&lt;BR&gt;روشني و شراب را&lt;BR&gt;آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل&lt;BR&gt;پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده&lt;BR&gt;و راه ِ آخرين را&lt;BR&gt;در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;□&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام&lt;BR&gt;تو را دوست مي‌دارم.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;در آن دوردست ِ بعيد&lt;BR&gt;که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P xmlns:xsp=&quot;http://apache.org/xsp&quot; xmlns:xspdoc=&quot;http://apache.org/cocoon/XSPDoc/v1&quot; xmlns:esql=&quot;http://apache.org/cocoon/SQL/v2&quot; xmlns:request=&quot;http://apache.org/xsp/request/2.0&quot;&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;به‌تمامي&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;فرومي‌نشيند&lt;BR&gt;و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P xmlns:xsp=&quot;http://apache.org/xsp&quot; xmlns:xspdoc=&quot;http://apache.org/cocoon/XSPDoc/v1&quot; xmlns:esql=&quot;http://apache.org/cocoon/SQL/v2&quot; xmlns:request=&quot;http://apache.org/xsp/request/2.0&quot;&gt;
&lt;TABLE class=rtl cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;چنان‌چون روحي&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;که جسد را در پايان ِ سفر،&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;□&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;در فراسوهاي ِ عشق&lt;BR&gt;تو را دوست مي‌دارم،&lt;BR&gt;در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان&lt;BR&gt;با من وعده‌ي ِ ديداري بده.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادرانه در بند</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.baharestan8.com/NewsAuthor/3763mansoori09.jpg&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سلام بر آذر منصوري &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين روزها به لطف دوستي مشغول خواندن كتابي از مسعود بهنود به نام &quot;دربند اما سبز&quot; هستم ، بهنود با آن قلم مسحور كننده اش شرحي داده از 132 روزي كه در سال 79 در اوين گذرانده است ، ازانفرادي از چهار ديواري كوچكي كه به اندازه يك انسان است وهر كس آمده چيزي بر ديوار آن نگاشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديوارهاي بند 209 زندان اوين سخن ها دارند براي گفتن، سه سال پيش كه به جرم زن بودن چند روزي را مهمان اين بند بودم صداي ديوارها را شنيدم و شرمساري شان را حس كردم ،چه بزرگاني  كه ماهها و حتي سالها تنها همدم شان همين ديوارها بوده اند، پس به هم نشيني شرمسارانه با خوبان عادت دارند، اما من باور دادم كه تا به حال شرمي چنان احساس نكرده اند كه از ديدار با شما به آنها دست داده است.ديوارهاي سلول شما حرمتي و اندوهي دوچندان يافته اند و آنان كه شما را در اين ديوارها محصور كرده اند آبرويي صد چندان از دست داده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آذر منصوري عزيز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسيار از ويژگي هاي اخلاقي شما شنيده بودم از بزرگواري و فروتني احترام برانگيزي كه حسين بسيار از آن مي گفت ،  اما تا روزيكه خود با آن مواجه شدم عمقش را نفهميده بودم. روزي كه دلگيري داشتم و شما مي خواستيد آن را از دلم خارج كنيد يادتان هست ، آنچنان مادرانه و بزرگوارانه رفتار مي كرديد كه من از شرم آرزو مي كردم زمان كمي به عقب باز مي گشت تا من هيچ گاه ناراحتيم را پيش شما بيان نمي كردم . خيلي پيش مي آيد كه با تمام وجود آرزو مي كنم اين نظم لعنتي كمي به هم بريزد مثلا بتوانيم زمان را به عقب ببريم يا به جلو يا چشم باز كنيم و ببينيم آن حادثه ناگوار هر گز اتفاق نيفتاده است اما واقعيت هميشه مي خواهد خود را مثل كنه به آدم بچسباند.مثل واقعيت شهادت تعدادي از هم نسلانم در اين چهار ماه كه مثل خوره به جان روحم افتاده است و واقعيت در بند بودن شما و دلتنگي هاي ما.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روزهم چنين بود از پيش شما كه رفتم مدتي قدم زدم، مي خواستم تنها باشم و به شما فكر كنم چيزي را يافته بودم  نگاه و رفتاري زنانه و مادرانه كه مي توانست به راحتي معادلات سياسي را به هم بزند و ناديده بگيرد. بعد از آن هر گاه مي خواستم از حضور زنان در سياست دفاع كنم و آن را سبب اخلاقي تر شدن عرصه سياست و فراتر از آن تضمين صلح در جهان بدانم مي گفتم دليلش مشخص است وجود خانم آذر منصوري. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا شمائيد و سلول انفرادي زندان اوين نمي دانم در شب سالگرد پرپر شدن دخترتان بر شما چه رفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما حتما سارا آنجا بود در كنارتان و به وجود مادري چون شما مي باليد، سلولتان سبز شده بود، سبز سبز مانند شما كه دربند اما سبز هستيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به دادستان تهران :آيا بايد باور كنيم همسرانمان را گروگان گرفته اند؟</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://photos-e.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs009.snc3/11662_1235182593548_1048689470_727453_6141913_s.jpg&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جناب آقاي جعفري دادستان محترم تهران سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسر حسين نوراني نژاد هستم رييس كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت كه امروز چهل و هشتمين روزي است كه در سلول انفرادي بند 209 زندان اوين به سر مي برد.حتما از شرايط سلول انفرادي خبر داريد چهارديواري كوچكي به اندازه يك نفر ، بدون منفذ و راهي به آسمان كه لااقل انسان را از آمدن شب و روز با خبر كند، حسين در آن چهارديواري رسوا با هيچ كس ارتباطي ندارد به جز بازجو كه براي رفتن به پيش او بايد چشم بند به چشم زند و دراتاق بازجويي رو به ديوار بنشيند تا مبادا نگاهش به چهره بازجو بيفتند و شايد هم از اين رو كه بازجو ياراي نگاه كردن به چشمان سبز همسرم را ندارد ، چشماني كه ميدانم ايمان و عشق به همگان در آن موج مي زند ، چشماني عاري از كينه حتي كينه همان بازجو كه براي محكوم كردن او تلاش مي كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا حسين 48 روز است كه در چنين شرايطي به سر مي برد، سلول انفرادي كه از مصاديق شكنجه محسوب مي شود و من نگرانم كه اين وضعيت حال او را كه به بيماري آسم مبتلاست وخيم كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ما در اين مدت به رغم مراجعات مكررمان به دادگاه انقلاب و دادستاني حتي پاسخي در مورد دليل بازداشت او دريافت نكرديم و هنوز وكيل همسرم نتوانسته خبري از پرونده او به دست بياورد.از اجراي عدالت در اين دستگاه قضايي نا اميد بوديم تا اينكه شما روز چهارشنبه هفته گذشته در ديدار با مادر همسرم و خانواده ساير زندانيان سياسي قول داديد كه براي مشخص شدن وضعيت بلاتكليف همسرانمان و آزادي آنان تلاش كنيد،ما به اين قول شما اميد بسته ايم و آزادي آقاي قوچاني بر اميدمان افزوده است .در آن جلسه سخنان زيادي گفته شد از جمله اينكه به مادر همسرم گفته ايد مي دانيد او مرتكب جرمي نشده است و بايد آزاد شود، همچنين اميدواريهايي براي ديگر آزاديخواهان در بند داده ايد .مي خواهيم به اين اميدواريها دل خوش كنيم اما برخي اخبار كه از گوشه و كنار مي رسد، شاخه نازك اميدمان را به لرزه مي اندازد.مثلا گفته مي شود علت دست گيري همسران ما حقوقي نيست بلكه سياسي است و بايد براي آزادي آنها راه حل سياسي بيابيم و اينكه آنها آزاد خواهند شد به شرطي كه روز 13 آبان خيابان هاي ايران مملو از سبز انديشان نشود.من نمي دانم اين ديگر چه شروطي است، آيا برخي ها مي خواهند بار جلب رضايت از مردمي كه معتقدند در انتخابات خردادماه به شعورشان توهين شده است را بر دوش خسته خانواده زندانيان سياسي بگذارند، همان برخي هايي كه پس از 5 ماه با در دست داشتن همه امكانات تبليغاتي و امكاناتي ديگر مانند بازداشت گاه  كهريزك حتي نتوانسته اند به اين هدف نزديك شوند.آيا بايد باور كنيم كه همسرانمان به گروگان گرفته شده اند تا ديگر انديشه سبزي نرويد و نگاهي سبز نبيند؟ما منتظريم تا عملي شدن قولهاي شما خط بطلاني بر اين حرف و حديث ها بكشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي دادستان زماني كه شما در دفترتان مشغول صحبت با نمايندگان خانواده هاي زندانيان سياسي بوديد ما پايين دفترتان ايستاده بوديم با عكس هايي از همسرانمان ، رهگذران مي آمدند و سريع مي رفتند چرا كه ماموران نيروي انتظامي اجازه ايستادن در كنار ما را به آنها نمي دادند.اما در همان لحظات كوتاه گذرشان سخناني شنيديم كه قلب هايمان را مملو از محبت  كرد و مرهمي بر دلهاي شكسته مان گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زناني خوش قلب كه مي گفتند هر روز در نمازهايشان همسرانمان را دعا مي كنند، مرداني كه مي گفتند دعاي شب هاي جمعه شان آزادي همسران ماست و در ميان آنها كودكي دست فروش كه گفت همسرم را مي شناسد، با حسين در خيابان ميرداماد آشنا شده بود خيابان محل كارش كه به لطف اين بازداشت در حال از دست دادن آن است.پسرك دست فروش با آن صورت معصومش مدام از دليل زنداني شدن همسرم مي پرسيد و نگران او بود و من نمي دانستم بايد به چه زباني توضيح دهم تا براي او قابل فهم باشد. او كه شايد دزديدن يك تكه نان بزرگ ترين جرمي باشد كه مي تواند تصور كند چگونه مي تواند بفهمد انسانهايي  ماههاست به دليل عقايدشان در زندان به سر مي برند. نام زندان كه مي آمد پسرك  مي ترسيد شايد به حكم تجربه دوستانش ورود به زندان را براي خود قريب الوقوع مي ديد،  اما حتي نمي دانست زندان چگونه جايي است ، چند بار مجبور شدم برايش توضيح دهم ساختماني كه مقابل آن جمع شده ايم دادستاني است نه زندان و قرار است  داد ما را بستاند. پسرك معصوم همين كه گفت براي آزادي حسين دعا مي كند آرام شدم آرامشي كه ايمان دارم تا آمدن حسين در وجودم سبز خواهد ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي دانم كه حسين را نمي شناسيد اگر مي شناختيد مي دانستيد كه او از سالها پيش زماني كه در ابتداي جوانيش مدير مشاركت هاي مردمي شهرداري منطقه 17 بود يكي از اقداماتش شناسايي و كمك به خانواده هايي بود كه از سر فقر مجبور مي شدند فرزندانشان را مانند آن پسرك معصوم به دست فروشي وادارند، با خود مي انديشم اگر همسرم و ديگر آزاد انديشان دربند كه از نخبگان اين كشور هستند به جاي زنداني شدن براي آباداني اين مرزو بوم به كار گرفته شده بودند ، امروز آن پسرك معصوم مجبور به دست فروشي نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقاي دادستان ما همسرانمان را به دعاي خير هم وطنانمان و دخترك ها و پسرك هاي دست فروش سپرده ايم ، شاكريم از اين كه همسرانمان در پيشگاه هم وطنانمان روسفيدند و اميدواريم كه اين توفيق شامل حال ديگران هم شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد رييس دربند كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت   &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:15:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با امیدت سبز خواهم ماند</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photos-d.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc1/hs029.snc3/11662_1235185633624_1048689470_727456_2553082_s.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://profile.ak.fbcdn.net/profile6/1624/82/n1048689470_3181.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجمين هفته بي تو هم  فرا رسيد، پنجمين هفته اي كه  من در آن بي تو راه مي روم ، بي تو مي نويسم ، بي تو مي خوانم ، بي تو نفس مي كشم... مي بيني دلتنگ شده ام .به هم قول داده بوديم دلتنگي نكنيم اما عزيز دلتنگي كردن دست خودمان كه نيست.تو هم زير قولت زدي ، قول داده بودي از همان لحظه اي كه خودرو ماموران از پيچ تند كوچه مان به سمت اوين گذشت ديگر من ،زندگي مان و ديگر عزيزانت را فراموش كني تا مبادا سبب لغزشي شويم بر سر آرمانهاي سبزت، اما زير قولت زدي در ملاقاتمان دلتنگي را از چشمانت خواندم ، اما ايمانت به آرمانهايمان هم افزون شده بود ، مي دانم در آن خلوت انفرادي جز به ايستادگي نه انديشيده اي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي يگانه برايت از زندگيمان در اين پنج هفته كه نبودي مي گويم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهاي شنبه دادگاه انقلاب –بعد از كلي سرو كله زدن با ماموران مي توانيم وارد دادگاه شويم، بعد بازپرس مي گويد هيچ كاره است و بايد به دادستاني مراجعه كنيم، اميدمان به فرداست و لابد به دادستان ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك شنبه ها دادستاني-دادستان را كه نمي توانيم ببينيم اما معاونان او مي گويند دادستان اصلا حق دخالت ندارد و همه چيز دست دادگاه انقلاب است بايد به آنجا برويم دوباره به دادگاه انقلاب مراجعه مي كنيم ، باز هم خبري از علت بازداشت، اتهام و امكان دسترسي وكيل به پرونده ات نيست ،  پس مي گوييم از چند و چون پرونده و آزاديت گذشتيم حداقل وقت ملاقاتي دهيد. مي بيني عزيز به مرگ گرفته اند تا به تب راضي شويم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه ها زندان اوين-لحظه ديدار نزديك است، تپش قلبمان بيشتر شده است، براي ديدارت خود را مي آرايم ،با مادر و پدرت مي آييم به زندان اوين و در صف منتظر مي شويم ،با وجود آنكه از دادگاه انقلاب اجازه ملاقات داريم ،بايد منتظر شويم تا بازجويانت هم راضي شوند و رخصت ديداري دهند.در صف انتظار تنها نيستيم دوستان زيادي جمعند از همكارانمان در روزنامه ها تا همراهانمان در مسير سبز ، يكي يكي مي آيند در دل آرزو مي كنيم با ملاقات همه موافقت شود ، آرزوي دست نيافتني ايست .همسر احمد زيد آبادي هر هفته مي آيد و بي ملاقات باز مي گردد ، در لحظه اي كه مامور زندان مي گويد باز هم  با ملاقاتش مخالفت شده رنگ چشمانش تغير مي كند و به نقطه اي خيره مي ماند ، نگاهم را از چشمانش مي دزدم و به دنبال جمله تسكين دهنده اي مي گردم كه مثل هميشه به ذهنم نمي آيد ، از اين انشاأالله هفته آينده ها زياد شنيده است .اين هفته مهرك هم آمده بود هنوز مات بود از شنيدن حكم 5 سال حبس شهاب به او هم فرصت ديداري نمي دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعتي مي گذرد نامت را كه براي ملاقات مي خوانند دست و پا گم كرده به طبقه بالا مي آييم  باز هم اجازه ملاقات حضوري نمي دهند با وجود آنكه نامه دادستان را داريم ، به سالن ملاقات كابيني مي آييم هنوز تو را نياورده اند اما ديگران هستند مسعود باستاني كه به مهسا خبر مي دهد به 6 سال حبس محكوم شده است ، مهسا مي گريد و باز من نمي توانم جمله تسكين دهنده اي پيدا كنم ، اصلا چنين جمله اي وجود دارد؟ حسين نعيمي پور را هم آورده اند با همان چهره بشاش و مظلوم هميشگي ،پدر و مادرش از او مي خواهند همچون گذشته محكم بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز منتظرم و هنوز نيامده اي ،دست هاي مهسا و مسعود هنوز روي شيشه به هم نرسيده مانده اند، اين شيشه هاي لعنتي اتاقك ملاقات علاوه بر اينكه مانعي هستند براي رسيدن دست ها به هم، نور را هم منعكس مي كنند به قدري كه در همان لحظات كوتاه ديدار بايد هزار بار جا به جا شوم تا صورتت را ببينيم....و بعد مي آيي مي گويي همه چيز خوب است وهيچ مشكلي نداري، جلوي پدر و مادرت سعي مي كنم وانمود كنم حرفت را باور كرده ام اما عزيز من پس چرا اينقدر لاغر ورنگ پريده شده اي ، باز دروغ مي گويي مثل همه آن موقع هايي كه مي خواستي از ناراحتي هايت بي خبر بمانم اما من از چشمانت آنها را مي خواندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي گويي بازجويي هايت شدت گرفته است ، به آزادي فكر نمي كني و بهتر است ما هم زندگيمان را به روال عادي بازگردانيم .روال عادي زندگي ؟ چقدر دور از ذهن است برايم بازگشتن به درس و زندگيم آن هم بي حضور تو.دور از ذهن است اما مطمئن باش اگر لازم شود اين كار را هم مي كنم مگر نه اينكه قرار بود تا آخر بر سر آرمانهايمان بايستيم عهدمان را به ياد دارم پس نگران نباش حتي اگر مجبور شدي مدت ها در آن زندان بي شرم بماني .در چشمانت ايمان را مي بينم ،مي بينم كه در خلوت اين چند هفته به معبودت نزديك ترشده اي و چشمانت سبزتر شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم زود دير مي شود و حرف ها نگفته باقي مي مانند ، فرصت نشد به تو بگويم كه همين امروز پس از پنج هفته كه به درختان و پرندگان نگاه كردم ديدم آنها هنوز زنده اند و منتظر رسيدن بهار و سبز شدن روزگار،مگر ما چه كم داريم از آنها؟ فرصت نشد برايت بخوانم قطعه اي را كه گويي زبان حال اين روزهاي من است :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبز ماندم ،سبز خواهم ماند . تا زمان دارم. تا زمين پيداست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا صنوبر هست –يا به قول شاعر كاشان تا شقايق هست-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا صدايت مي توانم زد / تا يكي در كوچه مي خواند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا كسي ياد ترا –در آينه كوچك و هر چه محو خاطرش-- محفوظ مي دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ترا دارم –اي هميشه در دلم بيدار-سبز خواهم ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حريم منع و بند- با بازجويي و چون و چند- در آن گراني لبخند سبز ماندم، سبز خواهم ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته بودم، درد بودم ، بغض كردم گاه، گريه هايم را فروخوردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با اميدت –اي دل اميدوارم گرم از تو- سبزخواهم ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..و دوشنبه پايان مي يابد عزيز اين روزها زندگي من جز فاصله بين دوشنبه ها يي كه از راه مي رسند نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه و چهار شنبه –همان برنامه هميشگي مادر استوارت را از دادگاه انقلاب به دادستاني مي فرستند و از دادستاني به دادگاه و در آخر هم مثل هميشه بي نصيب ، حرف جديد اين است كه ديگر وقت ملاقات هم نمي دهند چه باك تماسهاي تلفني ات را كه قطع كرده اند،  اگر ملاقات پشت شيشه هم حاصل نشد در فراسوي مرزهاي تنت با من وعده ديداري بگذار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرستو سرمدي همسر حسين نوراني نژاد رييس در بند كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه به سعید حجاریان</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;DIV class=postdate&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سلام بر سعید حجاریان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشممان روشن شده به ديدار مجددتان كه مانند موهبتي نامنتظر به اين روزهاي سياه روشني بخشيده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از چند هفته پيش كه حسين همسرم را به بند كشيده اند چندين بار قلم به دست گرفتم تا به خانواده بزرگ حزب مشاركت بنويسم به رغم اين كه تحمل اين روزها برايم سخت است هرگز لحظه اي بر درستي راهي كه حسين پيموده ترديد نكرده ام و بسيار شاكرم از اين كه حسين در كارنامه اي كه به افتخار از حزب مشاركت در تاريخ خواهد ماند سهيم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در نامه هاي ناتمامم بسياري را مخاطب قرار دادم از آن خوباني كه هنوز در بندند تا زناني كه اين روزها بار سنگيني را بردوش مي كشند؛ بار ظلمي كه بر همسرانشان و بر جنبش سبز آزادي خواه اين مردم رفته است.نامه هايم ناتمام ماندند چرا كه هرگز واژگان از چنان ظرفيتي براي بيان آنچه كه بر دلم مي گذرد برخوردار نيستند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اما امروز مي خواهم به شكرانه آمدنتان و از آن رو كه شما را نماد جريان اصلاح طلبي در ايران مي دانم مخاطب قرارتان دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه مي دانم در پس چهره متفكر ي كه به راستي مغز اصلاحاتش مي خوانند چه روح عارف مسلكي حضور دارد كه حرف دل را نگفته مي فهمد .شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه مي دانم در دل حسين با شما چه حكايت هاست؛ حكايتي كه مي دانم تنها با دو بزرگ ديگر دارد علي شريعتي و مهدي بازرگان.شما را مخاطب قرار مي دهم چرا كه باور دارم ارزش انسانها به خاطر سختي هايي است كه در راه مردم مي كشند از اين رو شما از با ارزش ترين ها هستيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;سعيد حجاريان عزيز&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حتما حالا ديگر از آن چه كه در مدت نبودنتان بر اين مردم رفته خبر داريد.شما و ديگر عزيزانمان را به بند كشيدند؛ عده اي در به در شدند و از همه سخت تر سهراب كشاني بود كه به راه افتاد.به اين سختي ها روزهاي اخير را هم اضافه مي كنم ؛ روزها يي كه انگار كش مي آيند و دقيقه هايي كه نمي خواهند از سرم بگذرند و خانه اي كه بي حضور حسين نمي توانم تحمل كنم. اما با همه اين وجود مي گويم هر لحظه به راهي كه حسين در كنار شما رفته است بيشتر مي بالم.تحمل اين دوري براي من سخت است اما اگر حسين تنها به خاطر اعتراض به ظلمي كه در اين مدت بر شما رفت ؛ به بند كشيده شده بود باز هم آن را روا مي دانستم حتي اگر اين روزهاي تلخ سالها طول بكشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نزديك به 30 روز است كه حسين در سلول انفرادي اوين به خلوت نشسته است ؛ مي شناسمش و مي دانم با ايماني كه دارد اين روزها را تاب مي آورد جز اين هم انتظاري نيست مگر نه اينكه مردم ايران تا كنون براي آرمانهاي سبزشان هزينه ها داده اند؛ پس من صبور مي نشينم و تا روزي كه بيايد ديگر حتي آه هم نمي كشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;پرستو سرمدي &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;همسر حسين نوراني نژاد رييس كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 06:42:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فخرالسادات محتشمي پور :براي دخترم پرستو ( همسر آزاده دربند، حسين نوراني نژاد)</title>
<link>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.voteforiran.com/wp-content/uploads/2009/08/tajzade-wife-107x150.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.voteforiran.com/wp-content/uploads/2009/08/tajzade-wife-107x150.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خانم فخرالسادات محتشمي پور زحمت كشيدند و اين مطلب را در پاسخ به نامه ام به حسين نگاشته اند.احساس مي كنم دريافت چنين نامه اي از زني كه تمام سالهاي زندگيش را وقف آرمانهايش كرده و همه از مقاومت همسرش  كه بيش از ۱۰۰ روز است در زندان به سر مي برد مي گويند، بار سنگيني را بر دوشم گذاشته است ...از حسين مطمئن هستم ولي نمي دانم مي توانم از پس اين بار بر آيم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام پرستوجان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنيده ام كه مهرماه با همه زيبايي ها و مهرباني هايش براي تو يادآور بهترين لحظات عمرت يعني پيمان جاودانه با حسين، يار و شريك زندگيت است. شنيده ام مثل خيلي از ديگر جواناني كه انقلاب اسلامي را با اصلاحات بهتر و دقيق تر شناختند و پيوندي عميق با آن برقرار كردند، خطبه عقدتان را فرزند فاضل امام، رئيس جمهور محبوب اصلاحات و مرد علم و ايمان و عمل، سيد محمد خاتمي خوانده است و مي دانم كه اين واقعه طليعه مباركي براي شروع زندگي ساده و بي آلايش شما زوج اصلاح طلب بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را خوب مي شناسم دخترم كه نمونه اي از دختران آگاه، مؤمن و تلاشگر نسل جديد كشورمان هستي. از همان دختراني كه در بحبوحه جواني همه تمنيات خود را فداي آرمان هاي والايشان كرده اند. دختران فيروزه اي. دختراني كه زندگي روزمره شان را سخت با معنويت پيوند زده اند و قضاوت ظاهربينان ساده انديش را به سخره مي گيرند چرا كه ايمانشان از عمق وجودشان نشأت گرفته و در تمامي اعمالشان متجلي مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را خوب مي شناسم پرستوجان و هم نسلانت را كه اگر امروز، توسط مديران نابخرد و كوته انديش براي گل كاشتن هايشان در بيكرانه حضور قدرداني نمي شوند، در عوض تا ابد توسط اهل خرد و درك و فهم تحسين خواهند شد و آن چه كردند در اوراق تاريخ اين ملك حك شده و به ميراث زرين فرهنگ و تمدن ايراني افزوده خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را خوب مي شناسم دخترم و هم نسلانت را كه همانند جواني ما «لااكراه في الدين» مهم ترين عامل جذبتان به دين خاتم بوده و سلوك رحماني و شيوه هاي نيك انساني براي ارج نهادن به كرامت بشري به موجب فطرت پاكتان، پسندتان آمده است. و تو مدافع حقوق انسان شدي و مدافع حقوق زنان و كودكان و سالمندان و بيماران و محتاجان و زندانيان و همه آنان كه نام انسان فارغ از رذايل و فضايل شان، حرمت و كرامت را برآنان بار مي كند و تو بار معنايي اين واژه هاي آشنا را خوب فهميدي و قدم در راهي گذاشتي كه راه انبياء‌ و صديقين و صالحين است و پيام مشتركش « پندار نيك – گفتار نيك – كردار نيك »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسين را هم خوب مي شناسم. هم او كه همراهت شد براي ادامه راه كمال و به شايستگي انتخابش كردي پرستوجان. او را خوب مي شناسم . فرزند اصلاحات و نماينده نسلي كه همه نقدها و اعتراضاتش را به گذشتگان كه باواسطه يا بي واسطه نقشي در ايجاد انحراف از آرمان هاي اصيل انقلاب شكوهمند اسلامي داشتند، با متانت و آرامش به زبان مي آورد و به جاي مقصر دانستن گذشتگان براي فرار از مسئوليت اجتماعي خود و هم نسلانش، هماره به دنبال راه هاي چاره براي برون رفت از وضعيت پيش آمده بود. از مشورت گرفتن هرگز دريغ نداشت و هيچ صحنه مبارزه اي را به دليل تبعات و هزينه هاي گزاف خالي نمي گذاشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسين را خوب مي شناسم. او نماينده نسل پرسشگر، پويا و كنشگري است كه هرگز بادهاي سهمگين مخالف بيدِ جان عاشق و بي قرار و روح مؤمن و اميدوارش را نلرزاند. سبزي و حيات از لابلاي تربيت صحيح خانواده و آموزه هاي درست اجتماعي دوران اصلاحات و تمرين ايفاي مسئوليت هاي شهروندي در حزبي قانوني و تأثيرگذار در عمق جان او جريان يافته و ايمانش به راه و اميدش به مقصدي كه براي رسيدن به آن بايد ناملايمات را متحمل شد، از او انساني منزه و متقي ساخته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حسين، به حق نوراني نژاد است و روحاني سيرت و اين را هر كسي كه جهد و تلاشش را براي برپايي مناسك مذهبي به مناسبت و بي مناسبت ديده گواهي مي دهد. او يادآور نسل ايثار و مقاومت دوران دفاع مقدس است و يادگار صلابت و تلاش نسل جوان در دوره اصلاحات. او نماد استواري و مقاومت جنبش سبزي است كه موتور محركه آن جوانان اين ديارند و پشتيبان هميشگي آن زنان و مادران سخت كوش و دردكشيده ايران.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و شما فيروزه اي ها و سبزها، نماينده نسلي هستيد كه منفعلانه دنبال «رهبري» نمي گرديد تا كوركورانه پيروي اش كنيد و قهرماني را نمي جوئيد تا سپر بلايتان شود و سر بزنگاه تنهايش بگذاريد و راه خود گيريد و در جستارهاي تاريخي تان سخت به دنبال مقصر نمي گرديد تا همه كاستي هاي امروز و ناكامي هاي نسل حاضر را به آن حوالت دهيد و خيزش و جنبش سبزتان، نسل هاي پيشين را نيز شور بخشيده و به ميدان آورده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شما فيروزه اي ها و سبزها، نماد معنويتيد و عدالت و آزادي و نمايشگر اصالت معنا و علو روح و شرافت و كرامت انسان. بگذاريد ياوه سرايان حركت حقّتان را تخطئه كنند و چيز ديگر بگويند و عالمان بي عمل تكفيرتان كرده كار ديگر كنند. مهم شمائيد: راست قامتان جاودانه تاريخ كه همچنان مؤمنانه حقانيت خود را ثابت مي كنيد و سبز و پيروز خواهيد ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به شما افتخار مي كنيم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 13:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoosarmadi&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>parastoosarmadi</dc:creator>
<guid>http://parastoosarmadi.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
